تبليغاتX
چشمای نازت مونده به یادم
 

من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش

خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پروردگار

خواهم ساخت و

قشنگترین لحظه هایم را پای ساده ترین دقایقت خواهم

ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات

بودم و مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی و چه

نخواهی دوستت دارم و خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:50  توسط ترانه  | 

 

وقتی به دنیا میای در گوشت اذان می گن

وقتی از دنیا می ری واست نماز می خونن

زندگی چقدر کوتاهه

فاصله اذان تا نماز...

لیلای عزیزم

باورم نمی شه که الان زیر خروارها خاک خوابیدی،

 اون رفت و راحت شد و غم نبودنش رو واسه بقیه گذاشت،

 چقدر سخته ....

اگه می شه یه فاتحه بخونید واسش، ممنونم

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی/ قانون جنگل زیر پا گذاشتی

این جا قهرن سینه ها با مهربونی/ تو،تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلت بردی با خود یه جای دیگه/ اونجا که خدا برات لالائی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره/ توی دنیایی که آدمک نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:14  توسط ترانه  | 

 

ای که تفسير همه ی آينه هايی

من از آشنايان عشقم و می دانم

که تو می توانی مرا

به سرزمين سرخ احساس ببری

می خواهم از قلبم بنويسم

تا مرا بنوازی

مهربانم!

تمام تو را با تمام مهربانی ات حس می کنم و

                                                                          دوستت دارم

                                     ......................................................................

وقتی که دلم برات تنگ می شه

می رم پشت ابرها ميشينم و زار زار گريه می کنم

پس هر وقت بارون اومد بدون که

دلم برات تنگ شده


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:58  توسط ترانه  | 

 

من و آوای گرمت را شنودن

 
بدین آوا غم دل را زدودن

از اول کار من دلدادگی بود

ولیکن شیوه ی تو دل ربودن

گرفت از من مجال دیده بستن

همه شب بر خیالت در گشودن

قرار عمر من بر کاستن بود

تو را بر لطف و زیبایی فزودن

غم شیرین دوری بر من آموخت

سخن گفتن غزل خواندن سرودن

من و شب های غرببت تا سحرگاه

چو شمعی گریه کردن نا غنودن

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن

وزان خوشتر امید با تو بودن 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:53  توسط ترانه  | 

 

نه تو می مانی و نه اندوه و

نه هيچيک از مردم اين آبادی

به حباب نگران لب يک رود قسم و

به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خنديد

واگر بغض کنی...آه

از آيينه ی دنيا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و

چه حيف بسته های فردا.

همه ای کاش ای کاش

ظرف اين لحظه وليکن خالی ست

ساحت سينه پذيرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن

 تا خدا يک رگ گردن باقی ست

                         تا خدا مانده , به غم  , وعده ی اين خانه مده

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:51  توسط ترانه  | 

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا کار آدما دلای پاک بردنه

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا حسرت بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

...................................................

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می سازد

اما....هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد.

............................

حرف آخر:سال نو رو به همه ی دوستای خوبم تیریک می گم امیدوارم سالی سرشار لز موفقیت و

بهروزی داشته باشید و لحظه سال تحویل من رو هم فراموش نکنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:26  توسط ترانه  | 

 

گاهی انسان می گرید بدون آنکه چشمانش خیس شود

و تنها علامت گریه تر شدن چشم نیست

کسانی که بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند

سبک هم نمی شوند دل و دستشان هم می لرزد

اشک هم که  نمی ریزند پس خیالشان ناراحت ترست

حرف آخر:من عادت ندارم وقتی قیمت دلخوشی نجومی ست

                                                                 بی جهت دل کسی را خوش کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:40  توسط ترانه  | 

.............................

..............................

روزها ظرفیت عظیم دروغ اند

بچه ها دوست دارم بگید چه حسی بهتون دست داد وقتی عکسا رو دیدین ممنونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 13:25  توسط ترانه  | 

 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبیست .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر بدر می آرد ،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ،خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا ، رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:47  توسط ترانه  | 

سلام سلام

چقدر دلم تنگ شده بود واستون مخصوصا داداش خوب و مهربونم میلاد که تو این مدت به وبلاگم میومد

این ترمم گذشت و خدا رو شکر درسا پاس شد اما .....

يه آدمه بزرگي هست که مي گه:
اگه يه کم فکر کني مي بيني که زندگي ارزش زنده بودن رو نداره
اگه يه کم ديگه بيشتر فکر کني مي بيني که زندگي ارزش مردن هم نداره
اما اگه ديگه خيلي فکر کني
مي بيني اصلاٌ مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن نداره
پس قدر چيزي رو که امروز داري خوب بدون
چون ممکن که همين چيز آرزوي ديروزت و حسرت فرداهات باشه...!!



 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 10:7  توسط ترانه  |